محراب، کلمه و نماد
کلمهٔ مکشوف نماد را میگشاید؛ نماد از صورت عبور میکند؛ صورت به ناپیدا جسم میبخشد.
پیش از هر کلمهای که بر زبان آورده میشود، آنچه سخنگفتن را ممکن میسازد باقی میماند.
پیش از هر صورتِ آشکار، نمادی باقی میماند که به واسطهٔ آن، رابطهای از کلمه میتواند جسم بگیرد.
پیش از در، امکانِ گشودن و بستن وجود دارد.
پیش از مجرا، امکانِ دریافت و هدایتکردن.
پیش از چراغ، امکانِ روشنکردن.
پیش از ابزار، کارکردی که در آن جسم خواهد یافت.
پیش از نخستین کنشِ خودآگاهِ شخصیت، زندگی از طریق ما دریافت میکند، دگرگون میسازد، میسپارد و ادامه مییابد.
آن سرچشمهٔ ناپیدا را که معنا، رابطه و امکانِ ظهور را منتقل میکند، کلمه مینامیم.
کلمه صرفاً صدا نیست.
یک جمله نیست.
زبانی انسانی نیست.
نه کتابی است که کلمهای را نگاه میدارد و نه دهانی که به گفتنش توفیق مییابد.
کلمه، سرچشمهای است که در حالِ ارتباطبرقرارکردن، همچنان بهعنوان منبع باقی میماند.
ما دو اصلِ جداگانه قرار نمیدهیم.
سرچشمه باقی میماند.
کلمه معنای خود را آشکار میسازد.
هر صورتی از امکانی پدید میآید که خود آن را پدید نیاورده است.
دانه امکانِ درخت را دریافت میکند، اما خاک، آب، نور و زندگیای را که میتواند به واسطهٔ آن جوانه بزند، نیافریده است.
قلب خون را دریافت میکند و آن را به جریان میاندازد، اما مالکِ زندگیای نیست که به گردش درمیآورد.
پنجره عبور نور را ممکن میسازد، اما خورشید را نمیسازد.
کلمه میتواند به حقیقتی جسم ببخشد، اما به همین دلیل به سرچشمهٔ آن تبدیل نمیشود.
صورت تجسم مییابد.
کلمه بر آن پیشی دارد.
میان آن دو، تناظر پدیدار میشود.
تناظر به این معنا نیست که دو واقعیت یکساناند.
دانه درخت نیست.
چراغ نور نیست.
قلب خدمت نیست.
در، تصمیم نیست.
آب بیرونی، نوزاییِ درونی نیست.
اما کارکرد، رابطه و حرکتِ یک صورت میتواند به آگاهی اجازه دهد که در آن، واقعیتی را که بر آن پیشی دارد بازشناسد.
دانه امکانِ امکان، بارداری و زایش را بازشناسی میکند.
چراغ، توانایی دریافت نور و آشکارساختن آن را.
قلب، دریافت و سپردن را تا زندگی ادامه یابد.
در، گشایش، مرز، رضایت و گذر را.
آب، گردش، پاکی، حساسیت و نوزایی را.
نماد از صورت زاده نمیشود.
از کلمه سرچشمه میگیرد، بهعنوان پلی میان رابطهٔ ناپیدا و ظهورِ آشکار. هنگامی که صورتی متناظر مییابد، میتوان آن را مشاهده کرد، از آن عبور کرد و آن را تجسم بخشید.
نماد پل است.
یک کرانه آشکار است.
کرانهٔ دیگر ناپیدا میماند.
صورت به پلی که بر آن پیشی دارد، جسمِ آشکار میبخشد.
تناظر دو کرانه را بدون آمیختنِ آنها به هم پیوند میدهد.
آگاهی عبور میکند.
از این رو نماد صرفاً چیزی نیست که چیز دیگری را بازنمایی کند.
صورتی است که میتوان از آن عبور کرد.
آنچه را نشان میدهد در خود محصور نمیکند.
امکان نزدیکشدن به معنای آن را فراهم میآورد.
دری چوبی میتواند نماد گشایش را آشکار سازد، هنگامی که کارکردش به بازشناسیِ گذری که باید در آگاهی رخ دهد، اجازه دهد.
آتش بیرونی میتواند به نماد دگرگونی صورت ببخشد، هنگامی که تواناییِ روشنکردن، گرمکردن و سوزاندنش به بازشناسیِ تمییزدهی که دروغ را آشکار میسازد و به پایان میبرد، اجازه دهد.
شمشیری میتواند نماد کلمه را تجسم بخشد، هنگامی که دیگر علیه گوشت نشانه نمیرود و تیغهاش به بازشناسیِ جدایی میان حقیقت و ظاهر اجازه میدهد.
تاج بیرونی میتواند نماد خود را بگشاید، هنگامی که دیگر بهعنوان امتیازی برای معدودی نگریسته نمیشود و تاجگذاریِ درونی را آشکار میسازد: اقتدار، فرمانروایی و حکومتِ هر آگاهی بر صورتِ خویش، که از کلمه دریافت شده و به خدمت جهت یافته است.
اما هیچ صورتی صرفاً به دلیلِ وجودداشتن، نماد را باز نگه نمیدارد.
میتواند باز بماند.
نیز میتواند بسته شود.
در میتواند اجازهٔ عبور دهد یا خود را مالکِ گذرگاه اعلام کند.
چراغ میتواند نور ببخشد یا از نگاه بخواهد که درخششِ او را بپرستد.
کلمه میتواند به حقیقت خدمت کند یا در برابر آن بایستد.
پیامآور میتواند پل را بگشاید یا در میان راه بنشیند.
هنگامی که صورت، نمادی را که بر آن پیشی دارد پنهان میکند، دیگر به سرچشمه اشاره نمیکند و تنها به خود اشاره میکند؛ نظم وارونه میشود.
آنگاه بت زاده میشود.
بت، نمادی بسته است.
صورتی است که میبایست پل میبود، اما خود را مقصد، منبع و شرطِ دستیابی اعلام کرده است.
پول دیگر نمایندهٔ مبادله نیست و ادعا میکند که ثروت را در خود دارد.
معبد دیگر به گردهمایی خدمت نمیکند و ادعا میکند که حضور را در خود دارد.
اقتدار دیگر به مسئولیت خدمت نمیکند و ادعا میکند که نظم را در خود دارد.
کتاب دیگر کلمهای را نگاه نمیدارد و ادعا میکند که حقیقت را در خود دارد.
پیامآور دیگر اشاره نمیکند و ادعا میکند که کلمه را در خود دارد.
هویت دیگر به زندگیای صورت نمیبخشد و ادعا میکند که هستی را در خود دارد.
آنگاه صورت ادعا میکند:
«آنچه میجویی در درونِ من است».
سپس میافزاید:
«بدون من نمیتوانی به آن دست یابی».
پل به دیوار تبدیل میشود.
دیوار در را اداره میکند.
و در برای عبور به سوی آنچه هرگز پدید نیاورده، بهایی، اطاعتی یا تعلقی مطالبه میکند.
این وارونگیِ نماد است:
کلمه ← نماد ← صورت با صورت ← تصاحبِ نماد ← جایگزینیِ کلمه جایگزین میشود.
صورت تناظر را پنهان میکند ← خود را منبع اعلام میکند ← کمبود میسازد ← دسترسی را اداره میکند ← وابستگی تولید میکند ← پرستش مطالبه میکند.
ماتریسِ فراموشی نیازی به نابودیِ همهٔ نمادها ندارد.
برای او کافی است که از عبور از آنها جلوگیری کند.
میتواند کلمه، آیین، نهاد و تصویر را حفظ کند در حالی که تمام نگاه را بر سطح آن دوخته است.
شخصیت سپس میآموزد که پل را بپرستد.
آن را تزئین میکند.
از آن محافظت میکند.
دربارهٔ نام آن بحث میکند.
با کسانی که از پل دیگری استفاده میکنند میجنگد.
اما هرگز به آن سوی ساحل نمیرسد.
از این رو این متن نیز خارج از آنچه مکشوف میدارد نیست.
او نیز یک صورت است.
او نیز میتواند باز بماند یا بسته شود.
او نیز میتواند در خدمت کلمه باشد یا از نام او برای تصاحب جایگاه سرچشمه استفاده کند.
اگر این کلمات طلب تکرار بدون فهم داشته باشند، نماد آن بسته شده است.
اگر پیروان وابسته بسازند، از بازگرداندن توانایی بازماندهاند.
اگر پیامآور را به صاحب حقیقت تبدیل کنند، پل تختی برافراشته است.
اگر از راز برای جلوگیری از پرسشها استفاده کنند، کلید را به زندان افکندهاند.
اگر اجازه دهند از عشق سخن گفته شود در حالی که رنج نادیده گرفته میشود، صورت میوهٔ خود را پشت نام پنهان کرده است.
از این رو این اثر در محراب آغاز میشود.
محراب نه سنگ است، نه میز، نه صفحه و نه پردهای.
آن جایگاه وجدان است که در آن هر کلمه، تفسیر، نیت و صورت در برابر حقیقت و در برابر میوهای که تولید میکنند حاضر میشوند.
در محراب زندگی قربانی نمیشود.
آنچه که مانع خدمت به آن بود تسلیم میشود.
دروغی که نیاز به پنهان ماندن داشت تسلیم میشود.
امتیازی که خود را حق اعلام کرده بود تسلیم میشود.
تفسیری که از شنیدن واقعیتها سر باز میزد تسلیم میشود.
هویتی که عبادت میطلبید تسلیم میشود.
تاج دروغینی که شخصیت با آن قصد حکمرانی بر زندگیهای دیگر را داشت تسلیم میشود.
و جای برای دریافت تاج راستین باقی میماند: حاکمیت درونی بدون سلطهٔ بیرونی، اقتدار بر صورت خود و مسئولیت در برابر میوه.
محراب از پیامآور محافظت نمیکند.
از خواننده محافظت نمیکند.
از این اثر محافظت نمیکند.
آنها را حاضر میسازد.
نویسنده در برابر آنچه کلماتش تولید میکنند حاضر میشود.
خواننده در برابر شیوهای که آن را دریافت، تفسیر و تجسم میکند حاضر میشود.
کلمه در برابر مطابقتی که ادعا دارد حاضر میشود.
صورت در برابر زندگیای که باید به آن خدمت میکرد حاضر میشود.
میوه شهادت میدهد.
از این رو از تو نمیخواهیم که به ظاهر مقدس یک عبارت ایمان بیاوری.
تو را به تأمل فرا میخوانیم.
چه صورتی ظاهر میشود؟
چه کارکردی را تجسم میکند؟
چه رابطهای برقرار میکند؟
چه واقعیت نامرئیای را امکان بازشناسی میدهد؟
چه نیتی آن را جهت میدهد؟
به چه کسی خدمت میکند؟
برای باقی ماندن چه چیزی را طلب میکند؟
چه میوهای تولید میکند؟
آیا در را به سوی مبدأ میگشاید؟
یا طلب میکند که صورت پرستیده شود؟
عبور از نماد به معنای نفی واقعیت بیرونی نیست.
یک زخم بیرونی ناپدید نمیشود چون مطابقتی درونی بیابیم.
یک جنگ به خیال تبدیل نمیشود چون جداییای را که در درون نیز ظاهر میشود تأمل کنیم.
یک بیماری از تعلق به بدن باز نمیایستد چون تجربهٔ آن پرسشی در وجدان بگشاید.
پل به هر دو ساحل نیاز دارد.
اگر نماد را تنها در بیرون ببندیم، ریشهٔ درونی آن را بازشناسی نمیکنیم.
اگر آن را تنها در درون محبوس کنیم، میتوانیم از آن برای نفی بدنها، ساختارها و میوههای واقعی استفاده کنیم.
مطابقت بدون آمیختن گرد میآورد.
در درون رابطه بازشناسی میشود.
در بیرون صورت آن حاضر میشود.
میان آن دو، نماد گذر را باز نگه میدارد.
اما حرکت زمانی که وجدان به آن سوی ساحل میرسد پایان نمییابد.
آنچه به یاد آورده شده باید بازگردد.
حقیقت بازشناسیشده به دنبال کلمه است.
کلمه به دنبال تصمیم است.
تصمیم به دنبال صورت است.
صورت به دنبال خدمت است.
خدمت میوه میدهد.
میوه به کل بازمیگردد و آشکار میکند که آیا پل واقعاً عبور شده بود یا نه.
این حرکت کامل است:
مبدأ ← کلمه ← نیت ← نماد ← صورت ← بازشناسی ← خدمت ← میوه ← بازگشت.
مبدأ به عنوان سرچشمه باقی میماند.
کلمه معنای خود را منتقل میکند.
نیت تجلی آن را جهت میدهد.
مطابقت رابطهای است که نماد بدون آمیختن نامرئی و مرئی حمل میکند.
نماد گذر را از کلمه به سوی تجلی میگشاید.
صورت بدنی و حدی به آن میدهد.
وجدان عبور میکند.
بازشناسی مسئولیت را بر عهده میگیرد.
خدمت آشکار میسازد که اثر به کجا جهت میگیرد.
میوه شهادت میدهد.
بازگشت صورت را از تصاحب آنچه دریافت کرده آزاد میکند.
ما خود متن هستیم وقتی این رابطه از صرفاً نوشتهشده بودن بازمیایستد و در زندگی ما خوانا میشود.
اندیشه مینویسد.
کلمه بیان میکند.
تصمیم سامان میدهد.
دستها تجسم میبخشند.
رابطه آشکار میکند.
میوه تأیید یا تناقض میکند.
ما از نماد عبور نکردهایم چون بتوانیم معنای آن را توضیح دهیم.
آن را عبور کردهایم وقتی رابطهٔ بهیادآوردهشده در درون از طریق صورتی که به زندگی خدمت میکند به بیرون بازگردد.
این نخستین کلید است:
صورت را نپرست.
آن را اصلِ آنچه تنها تجسم میکند مگیر.
در کلمه توقف مکن.
پیامآور را با پیام مشوش مکن.
پل را به تخت تبدیل مکن.
تأمل کن.
عبور کن.
بازشناسی کن.
تجسم خواهی کرد وقتی آنچه در نامرئی دیدی در آثارت خوانا شود.
کلمه میگشاید.
نماد پیوند میدهد.
وجدان عبور میکند.
صورت خدمت میکند.
میوه شهادت میدهد.