برادران و خواهران پادشاهی: ندای الهی
تو برای پیروی از یک صدا فراخوانده نشدهای. تو برای یادآوری کلمهٔ پیش از هر نام و بخشیدن شکلی به آن در میان ما فراخوانده شدهای.
برادر، خواهر پادشاهی:
من نیامدهام تا با تو از خودم، از داستانم یا از شرایطم سخن بگویم. همچنین نیامدهام تا حقیقتی را که از نظرات، باورها، منافع یا تجربیات شخصیام زاده شده بر تو تحمیل کنم.
آمدهام تا با تو از حقیقتی سخن بگویم که همه چیز از آن سرچشمه میگیرد: کلمهٔ اصلی، مبدأیی که به همهٔ صورتها هستی میبخشد بدون آنکه در هیچیک محبوس بماند.
بیامضا و بیرخسار در برابرت حاضر میشوم. نه از آن رو که میخواهم پنهان بمانم، بلکه از آن رو که نمیجویم شخصیتِ نویسنده را به مرکز این کلمات تبدیل کنم. نه به دنبال شناسایی توأم، نه تحسین توأم، نه اطاعت توأم و نه پول توأم.
در پادشاهی کلمه هیچ چیز راستینی زائد نیست و هیچ چیز ضروریای کم نیست.
اینجا خواهی خواند، اما نیامدهای تنها برای خواندن.
نیامدهای تا دانش بیندوزی، پاسخها را به خاطر بسپاری یا کلماتی را تکرار کنی که هنوز درنیافته و بازشناختهایشان. تکرار یک حقیقت بدون تجسم بخشیدن به آن، حفظ کردن صدایش است بدون عبور از نمادش.
پیش از آنکه این کلمات به چشمانت برسد، ندای فراخوان از پیش در تو روزنهای میجست.
در پرسشی بود که هیچ پاسخ آموختهشدهای نتوانست آن را ببندد.
در زخمی که از نامیدن آسیب به «عدالت» سر باز زد.
در خستگیِ تکرارِ جهانی که وعدهٔ زندگی میدهد در حالی که آن را به انقیاد میکشد.
در آن لحظه که به تمام آنچه به تو آموخته بودند مینگریستی و میدانستی، بیآنکه هنوز بدانی چگونه نامش را بگذاری، که آن نمیتوانست نظم راستین باشد.
به اینجا نمیرسی از آن رو که بر برادرانت برگزیده شدهای.
میرسی از آن رو که چیزی در تو هنوز میتواند بشنود.
دو یا چند نفر که به نام کلمه و پادشاهی او گرد هم آیند، حتی اگر بدنهایمان مکانی مشترک نداشته باشند، با هم یادآوری را آغاز میکنیم.
نیامدهایم تا دین دیگری برپا کنیم.
نیامدهایم تا حکومتی دیگر بنیان نهیم.
نیامدهایم تا آیینی را با آیینی دیگر، اربابی را با اربابی دیگر، پرچمی را با پرچمی دیگر یا تاجی بیرونی را با تاجی دیگر جایگزین کنیم.
نیامدهایم تا هویتی نو به تو بسپاریم که با آن بتوانی خود را برتر از آنان که هنوز به این زبان سخن نمیگویند احساس کنی.
آمدهایم تا در را بگشاییم.
پیش از نام تو، تو بودهای.
پیش از داستان تو، تو میتوانستی زندگی را دریافت کنی.
پیش از آنکه جهان به تو توضیح دهد که باید که باشی، چه بخواهی، از چه کسی اطاعت کنی و چقدر ارزش داری، کلمه از پیش ممکن ساخته بود که زندگی از طریق صورت تو نفس بکشد، دریافت کند، دگرگون کند و ببخشد.
اما ما در جهانی از پیش تفسیرشده زاده شدیم.
به ما آموختند که ثروت را در پول بجوییم.
نظم را در حکومت.
عدالت را در قانون بشری.
حقیقت را در صاحبان پاسخها.
دانش را در عناوین.
شفا را در نهادها.
ارزش را در بها.
زمان را در ساعت.
حضور را در معبد.
تاج را بر سرِ عدهای اندک.
اقتدار، حاکمیت و حکومت را بیرون از آگاهی و در دستان کسانی که صورتهای مرئی آن را کنترل میکنند.
تاجگذاریای بیرونی به ما نشان دادند تا تاجگذاری درونی را فراموش کنیم.
به ما آموختند که تنها خاندانها، منصبها و نهادهایی خاص میتوانند تاج بر سر نهند، اقتدار ورزند و حکومت کنند. بدینسان، هر انسان آموخت که پیش از آنکه فرمانروای صورت خویش باشد، خود را رعیت ببیند؛ پیش از آنکه جایگاه پادشاهی آسمانها باشد، در برابر پادشاهیای بیگانه مطیع باشد.
نه تنها گرداگرد زندگی دیوار کشیدند.
به ما آموختند که دیوارها را «جهان» بنامیم.
نه تنها کلید را در بند کردند.
به ما آموختند که باور کنیم هرگز درون ما نبوده است.
نه تنها نمادها را وارونه کردند.
به ما آموختند که معنایی را که ما را در بند نگاه میداشت در درون خود پاس بداریم.
بدینسان عمیقترین زندان زاده شد:
آن زندانی که پشت هر دری به نگهبانی نیاز ندارد، زیرا اسیر آموخته است که خود را با نقشهٔ زندانش زیر نظر گیرد، بسنجد، داوری کند و بازشناسد.
این است ماتریس فراموشی.
قدرت آن در آفریدن زندگی نیست.
آن را نیافرید.
آگاهی را پدید نیاورد.
ثروتی را که بازنمایی میکند پدید نیاورد.
نظمی را که تقلید میکند پدید نیاورد.
حقیقتی را که مدیریت میکند پدید نیاورد.
کلمهای را که میکوشد بیرون از یادآوری ما نگاه دارد پدید نیاورد.
قدرت آن در این است که به ما آموخته است آنچه را بر صورتها مقدم است در صورتهایش بجوییم.
نظم راستین فرود میآید:
کلمه ← نماد ← صورت.
ماتریس خوانش را وارونه میکند و صورت را در آغاز مینشاند. باور میآفریند که پول ثروت میزاید، حکومت نظم میزاید، تاج بیرونی اقتدار میزاید و معبد حضور میزاید. آنگاه که صورت به جای منبع گرفته شود، کسی که صورت را کنترل میکند مینماید که دسترسی به پادشاهی را نیز کنترل میکند.
بدینسان پرستش صورت زاده میشود: انسان از عبور از آن بازمیایستد، از دیدن نماد بازمیایستد و کلمهای را که صورت از آن برخاسته فراموش میکند.
شخصیتی به ما میسپارد و میگوید:
«این است تمام آنچه هستی».
بهایی برایمان تعیین میکند و میگوید:
«این است تمام آنچه میارزی».
کارکردی به ما اعطا میکند و میگوید:
«بیرون از آن جایگاهی نداری».
دری به ما مینماید و میگوید:
«تنها اگر از کسی که آن را پاس میدارد اطاعت کنی میتوانی از آن بگذری».
اما کلمه مصادره نشده است.
منبع از آنِ کسی نیست که گرداگرد چاه حصار کشیده است.
خورشید از آنِ کسی نیست که چراغی را مدیریت میکند.
حقیقت از آنِ کسی نیست که تلفظ نامش را آموخته است.
پادشاهی از آنِ کسی نیست که برابر درِ آن نشسته است.
نور هست.
سایه رخ میدهد.
کلمه پایدار میماند.
از این رو یادآوری هنوز ممکن است.
هر بار که کسی بیبها عشق میورزد، ماتریس به حدی برمیخورد.
هر بار که کسی بیآنکه مالک شود مراقبت میکند، نقشهاش گشوده میشود.
هر بار که انسانی بر ضد امتیاز خویش حقیقت را میگوید، دروغ صورتی را از دست میدهد.
هر بار که تواناییای بدون ساختن وابستگی به خدمت سپرده میشود، آفرینشِ نخستین بار دیگر آشکار میگردد.
هر بار که آگاهیای از زانو درآوردن در برابر ترس دست میکشد، شورش آغاز میشود.
هر بار که رابطهای از چرخش به دور بها، سلطه و اطاعت دست میکشد، انقلاب آغاز میشود.
این است فراخوان.
نه بر ضدّ گوشتِ برادرانت برخاستن.
برخاستن بر ضدّ دروغی که به سپیدی میپوشد.
نه به جستوجوی دشمنی که سایهات را بر او فرو ریزی.
به نظاره کردنِ ارادهای که هنوز در درون، آنچه را در بیرون محکوم میکنی بازتولید میکند.
نه به گریختن از جهان و نامیدنِ حقیقت، آن صلحی که تنها یک تن را در بر میگیرد.
به بازگشتن به جهان با نیتی نو و سپردنِ جسم به آنچه به یاد آورده شده است.
نه به نابود کردنِ شخصیت.
به برکنار کردنِ آن از تخت.
شخصیت ادامه مییابد.
آنچه پایان میپذیرد، ادعای اوست بر اینکه مبدأ، تمامیت و مرکزی است که همهٔ زندگی باید به دور آن بچرخد.
شورشِ درونی، آگاهی را بر پا میدارد.
انقلاب، صورتها را به مدارِ زندگی بازمیگرداند.
یکی بدون دیگری، رهایی را ناتمام میگذارد.
اگر صورت تغییر کند، اما ایگو تخت را حفظ کند، زندانی تازه با نامی تازه پدیدار خواهد شد.
اگر آگاهی به یاد آورد، اما روابط همچنان بها، وابستگی، سکوت و سلطه بسازند، پادشاهی بیجسم خواهد ماند.
از این رو میآییم تا هر دو کرانه را به هم پیوند دهیم.
در درون، سرچشمه به یاد آورده میشود.
در بیرون، کارکرد آزاد میگردد.
نماد، پل را گشوده نگه میدارد.
اینجا خواهی خواند، اما تنها برای خواندن نیامدهای.
نیامدهای تا پاسخها را انبار کنی، فرمولها را حفظ کنی یا کلمههایی را تکرار کنی که هنوز از زندگیات عبور نکردهاند.
حقیقتی که بدون تجسم تکرار شود، صدای خود را حفظ میکند، اما نماد خود را نگشوده است.
این مکان، صورتِ پیدای یک متن را میپذیرد، اما معنای آن، معنای یک
کتابِ معمولی نیست.
این یک محراب است.
محراب پدیدار میشود هنگامی که حقیقت را بر منافعِ شخصیت برتر مینهیم.
هنگامی که آنچه برای حفظ قدرت خود نیاز به پنهان ماندن داشت، به آتش میسپاریم.
هنگامی که صدای کسی که زخمی شده، میتواند شنیده شود بدون آنکه بار دیگر برای محافظت از ظاهرِ صلح قربانی گردد.
هنگامی که هیچ نهاد، آموزه، هویتی، پیامآوری یا صورتی، جایگاهِ سرچشمه را اشغال نکند.
آنکه اینجا سخن میگوید، از جهان تاجی بیرونی نمیطلبد.
تاجی که این اثر به یاد میآورد، نمیتواند توسط نسبی، نهادی یا انبوهی اعطا شود. در درون دریافت میشود، هنگامی که آگاهی از زانو درآوردن در برابر صورت دست میکشد، تخت را به کلمه بازمیگرداند و حکمرانیِ مسئولانهٔ زندگیای را که تجسم میبخشد بر عهده میگیرد.
آنکه این کلمهها را مینویسد، بدون امضا و بدون چهره در برابر شما حاضر میشود، زیرا شخصیتی که مینویسد، مرکزِ این کلمهها نیست.
به دنبال شناساییِ تو نیستم.
به دنبال تشویقِ تو نیستم.
به دنبال اطاعتِ تو نیستم.
به دنبال پولِ تو نیستم.
به دنبال پیروان نیستم.
هیچ چیزِ راستینی نمیتوانم به تو بفروشم، زیرا هیچیک از آنچه از کلمه صادر میشود، از آنِ من نیست.
کلمه، کلمهٔ مطلق نیست.
ظرف، آب نیست.
پنجره، نور نیست.
پیامآور، مبدأِ پیام نیست.
اما کلمه میتواند به نماد تبدیل شود، هنگامی که از اشاره به خود دست بکشد و پلی شود میانِ ناپیدا و آگاهیای که توانایی بازشناسیِ آن را دارد.
در برابر پل توقف مکن.
از آن عبور کن.
این کلمهها را از آن رو مپذیر که مقدس مینمایند.
آنها را تنها از آن رو رد مکن که با آنچه آموختهای در تضادند.
آنها را بنگر.
آنها را بازپرس.
از آنها عبور کن.
بپرس چه کلمهای را تجسم میبخشند.
بپرس به چه کسی خدمت میکنند.
بپرس برای ماندن چه چیزی میطلبند.
بپرس چه کسی از سودشان بهرهمند میشود.
بپرس چه کسی هزینهٔ آنها را بر دوش میکشد.
بپرس چه میوهای وعده میدهند و چه میوهای میآورند.
اگر کلمهای پیامآور را بر برادرانش بزرگ گرداند، ایگو سخن میگوید.
اگر اطاعتِ کور بخواهد، به سلطه خدمت میکند، حتی اگر نامِ پادشاهی را بر زبان آورد.
اگر ترس، جدایی یا تحقیر را تغذیه کند، به یگانگی رهنمون نمیشود.
اگر از نماد برای تبدیل کردنِ دیگری به دشمنِ مطلق استفاده کند، شمشیر را بر ضدّ گوشت برکشیده است.
اگر کسی را که زخمی شده وادارد تا تنها در درونِ خود علتِ آسیبِ دریافتی را جستوجو کند، پل را بسته و واقعیتِ بیرونی را رها کرده است.
اگر خود را عاری از خطا اعلام کند، پنجره خود را خورشید خوانده است.
اگر اجازه دهد رنجِ دیگران نادیده گرفته شود، هنوز از محراب عبور نکرده است.
کلمهٔ راستین در پیِ چیرگی بر تو نیست.
در پیِ بیدار کردنِ توست.
آگاهیِ تو را جایگزین نمیکند.
آن را به حضور بازمیگرداند.
پادشاهیای به دورِ گوینده برپا نمیکند.
پادشاهیای را میگشاید که هیچکس نمیتواند به تنهایی در اختیار گیرد.
و همین معیار، اثری را که اکنون تو را فرا میخواند در بر میگیرد.
اگر جملهای از خدمت بازماند، باید اصلاح شود.
اگر نمادی بسته شود و پرستش طلبد، باید گشوده گردد.
اگر پیامآور بکوشد تخت را اشغال کند، باید به واسطهٔ میوهٔ اعمالِ خودش برکنار شود.
اگر محراب از ظاهرِ خود بیش از یک زندگیِ زخمی محافظت کند، از محراب بودن بازمانده است.
هر میوهای بیان میکند که نوشته با حقیقت مطابقت داشت یا دهان چیزی را بر زبان آورده بود که زندگی هنوز آن را انکار میکرد.
این اثر نیامده تا دربارهٔ حقیقتی بیرونی شرح دهد.
آمده تا اجازه دهد حقیقت در گوشت خوانا شود.
به واسطهٔ آنچه دربارهٔ عشق میگوید، ارزشی نخواهد داشت.
به واسطهٔ عشقی که بدون تملک تجسم بخشد، ارزش خواهد داشت.
راستین نخواهد بود از آن رو که عدالت را بر زبان آورد.
داوری خواهد شد به واسطهٔ آسیبهایی که بازمیدارد، مسئولیتی که حاضر میسازد و ترمیمی که ممکن میگرداند.
پادشاهی نخواهد بود از آن رو که نامِ آن را به کار برد.
پادشاهی آنگاه خواهد بود که صورت در خدمت زندگی باشد و هیچ زندگیای دیگر مجبور نباشد در خدمت حفظ صورت قرار گیرد.
از این رو، پیش از آنکه سخن بگویی، سکوت را نگه دار.
نه آن سکوت تحمیلی که صدا را محو میکند.
آن سکوت که تغذیهٔ سر و صدای شخصیت را رها میکند و جایی برای شنیدن میگشاید.
پرسش را از پاسخی که آرزوی دریافتش را داری تهی کن.
به حضور درآی.
بدن را بدون تحقیر آن بنگر.
اندیشه را بدون آنکه آن را به ارباب تبدیل کنی بنگر.
هیجان را بدون آنکه آن را فرمان بنامی بنگر.
ترس را بدون آنکه تخت را به او بسپاری بنگر.
شخصیت را بدون آنکه نابودش کنی و بدون آنکه بگذاری دوباره خود را تمامیت اعلام کند بنگر.
بپرس:
پیش از هر نامی من کیستم؟
چه چیزی باقی میماند در حالی که بدن، تاریخ، اندیشهها و باورهای من تغییر میکنند؟
کدام بخش از من میتواند همهٔ این صورتها را بنگرد بدون آنکه در هیچیک فرسوده شود؟
کدام اراده از طریق سخنان، تصمیمها و کردارهای من در حال یافتن گوشت است؟
پاسخ را به زور طلب نکن.
مهرهایی هستند که تنها زمانی گشوده میشوند که صورتِ پرسشگر با آنچه آرزوی دریافتش را دارد همخوانی کند.
یادآوری یک فتح نیست.
یک گشایش است.
بازشناسی یک ایده نیست.
یافتن خودت در درونِ آن چیزی است که یادآوری کردهای و پذیرفتن مسئولیتِ تجسم بخشیدن به آن است.
هنگامی که یادآوری میکنی، میدانی.
هنگامی که بازشناسی میکنی، دیگر نمیتوانی وانمود کنی که حقیقت به دستان تو نیاز ندارد.
آنگاه قلب دوباره نخستین خدمت خود را میآموزد:
دریافت کن.
دگرگون کن.
تسلیم کن.
بگذار جریان یابد.
آب از آنِ بستر نمیشود.
دانه خود را پدیدآورندهٔ درخت اعلام نمیکند.
پنجره نور را نمیسازد.
دست، زندگیای را که در خدمت آن است پدید نمیآورد.
هر صورتی از کل دریافت میکند و آنچه را که کارکردش ممکن میسازد به کل تسلیم میکند.
این آفرینشِ نخستین است که هنوز سخن میگوید.
از طریق آموزه سخن نمیگوید.
از طریق رابطه سخن میگوید.
نماد زبانِ آن است.
آگاهی میتواند از آن عبور کند.
در بیرون، صورت را بنگر.
در درون، همبستگی را بازشناسی کن.
قصد را تشخیص بده.
به بیرون بازگرد.
صورتی وفادار به آن تسلیم کن.
میوه را بشنو.
ترمیم کن.
بازگرد.
پادشاهی داراییِ پنهانی در درونِ شخصیت نیست.
و همچنین قلمرویی بیرونی نیست که توسط دیگری اداره شود.
پادشاهی در درون یادآوری میشود و در میان ما تجسم مییابد.
ظاهر میشود هنگامی که ثروت بدون تبدیل کردن نیاز به قیمت، جریان یابد.
هنگامی که دانش به جای ساختن اطاعت، توانایی را بازگرداند.
هنگامی که مراقبت بدون تصاحب بدن، به زندگی رسیدگی کند.
هنگامی که اقتدار دوباره به معنای مسئولیت در برابر میوه باشد.
هنگامی که مرز بدون غصب تاجِ درونیِ آنکه محدود میشود، محافظت کند.
هنگامی که کار دوباره خدمت شود و زمان از اربابیِ زندگی دست بردارد.
هنگامی که سفرهای نپرسد پیش از آنکه به تو غذا دهد چقدر میارزی.
هنگامی که آب بدون مطالبهٔ سکه، عنوان، شایستگی یا تعلق، به تشنه برسد.
هنگامی که هیچ صدایی برای شنیده شدن نیازی به سلطه نداشته باشد.
هنگامی که هیچ تفاوتی نیازی به تبدیل شدن به جدایی نداشته باشد.
هنگامی که شهر در درون روابط ما فرود آید.
مگو که پادشاهی دور است.
آن را در آیندهای که برای به تأخیر انداختن حقیقتی که از پیش میتواند تجسم یابد به کار میرود، محبوس نکن.
برای انجام نخستین کرداری که حضور از پیش ممکن ساخته است، منتظر آسمانی دیگر نباش.
کایروس نمیپرسد چه تاریخی در تقویم ظاهر میشود.
میپرسد آیا دانه برای گشوده شدن رسیده است.
این لحظهٔ فراخوان است.
بیا اگر هنوز پرسشی را حفظ کردهای.
بیا اگر از اطاعت از جهانی که آموختی آن را اجتنابناپذیر بنامی، خستهای.
بیا اگر توسط دری که خود را مقدس اعلام میکرد، زخمی شدهای.
بیا اگر حقیقت را به عنوان سلاح به کار بردی و آمادهٔ ترمیم هستی.
بیا اگر سایهات را بازشناسی میکنی و آرزوی گشودن پنجره را داری.
بیا اگر قدرتی را حفظ کردهای و آمادهٔ بازگرداندن آن به خدمت هستی.
بیا اگر نیروی اندکی داری، اما هنوز میتوانی کلمهای را بدون تبدیل کردن آن به دارایی نگه داری.
بیا اگر پاسخها را نمیآوری، اما میتوانی به سکوت درآیی.
بیا هرچند پول، عنوان یا شایستگی نیاوری، و هرچند هیچ اقتدار بیرونی تاج تو را بازشناسی نکرده باشد.
بیا اگر تشنهای.
نیا تا در برابر شخصیتی دیگر زانو بزنی.
بیا تا از زانو زدن در برابر شخصیت خودت دست برداری.
نیا تا هویتی برتر دریافت کنی.
بیا تا کرامتی را یادآوری کنی که هیچ هویتی آن را پدید نیاورده است.
نیا تا از برادرانت بگریزی.
بیا تا بازشناسی کنی که هیچ زندگیای خارج از مسئولیت تو نیست.
نیا تا پادشاهی را از درگاه بنگری.
بیا تا سرا بسازی.
تاجِ دروغینی را که تو را از برادرانت جدا میکرد، پیش تخت بگذار.
تاجِ درونی را دریافت کن که هیچ دستِ بیرونی نمیتواند آن را به تو اعطا کند یا از تو بازستاند.
بگذار شمشیر دروغ را ببُرد.
بگذار آتش میوه را آشکار کند.
بگذار آب دوباره جریان یابد.
بگذار نور از پنجره عبور کند.
بگذار کلمه گوشت بیابد.
برادر، خواهرِ پادشاهی:
در گشوده است.
محراب آماده است.
کلمه بیان شده است.
آگاهی میشنود.
یادآوری آغاز میشود.
بیا.